|
dark blog
|
به یه دلایلی هم لازم دیدم خودمو معرفی کنم
که دوستان دیگه گیر ندن...!
کسی خواست چیزی در موردم بدونه بره تو "پروفایلم"
تا جایی که امکانش بود خودمو معرفی کردم...!
و دیگه این که...
برای همتون آرزوی موفقیت توی تک تک مراحل زندگیتونو دارم
خداحافظ همگی...
پ.ن:دیگه نظر هیچکی جواب داده نمیشه
پ.ن:مطالب دیگه پایین تر این پست هستن
کسی دوست داشت،بره بخونه...
پ.ن:شرمنده...!
سلام
ببخشید من دیگه لازم دیدم بعد این همه وقت یه آپ بذارم و بگم که
اینجا مکانی برای درد و دل نیست،جایی نیست که هرکی دلش گرفت بیاد و درد و دل کنه
اینجا فقط یه جاییه که حالت شخصی داره
فقط و فقط
واسه ی صاحبش
پس لطفا زیادی حس صمیمیت نکنید...
دارک بوی این روزا بخاطر این حس صمیمیت خیلی معذب شده
و من اصلا این وضعیت رو نمیپسندم،پس سعی
کنید جنبه ی نظرخواهی رو داشته باشید
با عرض پوزش
م.الف
خیلی وقت پیش باختم
خودمو باختم
به خاطر کی باختم
به خاطر چی باختم
به خاطر...
خودمو باختم
ارزشمو باختم
وجودمو باختم
زندگیمو باختم
چرا باختم
چرا
همه ی اینا به کنار
غرورمو باختم
وقتی غرورتو زیر پا بذاری
وقتی زیر پاهات لِهش کنی
میفهمی...
غرورمم به کنار
بفهم
فقط ازت میخوام بفهمی
بفهمی که زندگیم و غرورمو چرا باختم
میدونم که میفهمی...
پ.ن:دارم دوریو حس میکنم،نترس،ما موفق میشیم...
پ.ن:سکوت و صبوریم را به حساب ضعف و بی کَسیم نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید
پ.ن:امشب از اون شباس که دلم میخواد تا صبح بیرون باشم
با تنهاییام راه برم،حرف بزنم،سکوت کنم و بازم به این برسم "هیچ"
پ.ن:این روزا شاهین نجفی رو به مقدار زیـــاد "عشقـه"
پ.ن:یه مدتی نیستم،شاید یه ماه...،برمیگردم...
یه کافه بود
سکوتِ من بود
سکوت فقط مال من بود
آدمای دوروبرم همه شاد بودن
دل منم شاد بود
به بودن تو شاد بود
به داشتن تو
هر چند که من بودمو سکوت
منتظر بودم
منتظر تو بودم
هرچند که دستامون خیلی از هم دور بودن
ولی دلامون
دلامون پیش هم
من،میز،نِسکافه،سکوت
روز خوبی بود
با تو خوب بود
هرچند که فقط من بودم
تنهای تنها...
یه صدایی به گوشم میومد
میگفت
پیدا کن مرا،شاید آشنا باشم با تو،پیدا کن مرا
آشنا کن مرا،با قلب مهربونت،بیدار کن مرا...
روز خوبی بود
با تو خوب بود...
پ.ن:یه سری حرفا هست که نمیشه گفتشون،یه جورایی فقط آدمو میسوزونه...
پ.ن:این روزا هرچقد به خودم فکر میکنم،آخر سَر به این میرسم "هیچ"
پ.ن:هیـچی...
داغون تر از همیشه...
اشکایی که اَمونم نمیدادن...
دروغای تو...
صبر من...
امروز...،امروز فهمیدم خوب بودن ارزش نداره...
کاش...،کاش امروز میذاشتی کار خودمو یه سره میکردم...
من که دیه همه چی از سَرم گذشته...
من،گوشه ی اتاق،در اتاق بسته،چاقوی خودم،رگای دستم...
رگای دستم بالا اومده بودن،انگار داشتن انتظار میکشیدن
واسه آزاد شدن،انگار میدونستن داغون شدم...
نذاشتی...
فقط...،فقط قرآنی که دستت بود یادت نره...
پ.ن:نباید اینجا رو تنها میذاشتم تا تابستون...
پ.ن:جوابمو ندادی،یعنی جوابی نداشتی که بدی...
پ.ن:سلام آقای مرگ،دُرست به موقع آمدید
منو تنهایی این روزها در یک بشقاب غذا میخوریم
البته من میز میچینم بعد او ظرف ها را میشوید
اگر میخواهید امشب با ما شام بخورید حرفی نیست
من یک بشقاب اضافه میگذارم،شستن ظرفتان را نمیدانم
پ.ن: 91/2/13
فقط امیدوارم به اونچه که لیاقتشو دارین برسین...
بدرود تا تابستون...
پ.ن:به زور لبخند میزنم به کسانی که هنوز تنهایی را حس نکرده اند
و از لبخند های تلخ من بیزارند و گاهی در میاناشان کسی مثل من دستی
به شانه ام میگذارد و میپرسد:چیزی شده؟!
و من باز لبخند را کِش میدهم و میگویم:نه،خوبم
پ.ن:دلم آغوشی رو میخواد که آرومم کنه...